بسترم صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری
ه.ا.سایه
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:32 توسط سارا
|
دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز او مارا
فردا ؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:14 توسط سارا
|
چرا تا شکفتم ؟
چرا تا تورا داغ بودم نگفتم ؟
چرا بی هوا سرد شد باد ؟
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد ؟ ...
قیصر امین پور
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:55 توسط سارا
|
نخستین نگاهی که مارا بهم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای مارا
به بوی خوش آشنایی سپرد
به مهمانی عشق برد !
پر از مهر بودی پراز نور بودم
پر از شوق بودی پراز شور بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نگفتیم
چه خوش لحظه هایی که "میخواهمت" را
به شرم وخموشی نگفتیم و گفتیم !
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
چو یک نغمه ی شاد ... باهم شکفتیم
من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو بسوی افق های نا آشنا پرکشیدیم
من و تو ندانسته دانسته رفتیم و رفتیم و رفتیم
چنان شاد خوش گرم پویا
که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم
دریغا دریغا دریغا ندیدیم
" چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست "
دریغا در آن قصه و غزلها نخواندیم
" که آب و گل عشق با هم سرشته ست "
از آن روزها ـ آه ـ عمری گذشته ست
من و تو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته ست !
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شبهای غمگین که دیگر
ندانی کجایم
ندانم کجایی !
چوبا یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تورا پیش رو مینشانم
دل جاودان "عشقم" را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم ..........
فریدون مشیری
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:35 توسط سارا
|